پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

پارمین و دوستش نوژان

دیشب خونه دوستامون بودیم کلی به تو خوش گذشت و نوژان هم ازتو بر خلاف سری قبل که دیده بودت ازت خوشش اومده بود و همش تورو اشاره میکرد و میگفت نیییی نییییی . نییییی نییییو هر چی میخورد به زور میخواست به تو هم بده . ببخشید مامانی عکستون زیاد خوب نشده آخه نوژان همش مثل ووروجکا تکون میخورد و با تو ور میرفت هههههه. همینم با کلی مصیبت انداختیم . ...
13 دی 1391

پارمین و کاغذ پاره ها

دیشب داشتم کاغذ پاره میکردم شروع کردی غش غش خندیدن و من بابا رضا هم شروع کردیم یه عالمه کاغذ پاره کردیم و از خنده های تو ما هم ضعف کرده بودیم و نزدیک بود بخوریمت .اونقدر بامزه میخندیدی که دلم نیومد عکساتو نذارم . فدای این خنده هات نفسم   دیگه از خنده نمیتونستی بشینی هی میفتادی. راستی این اولین لباس سبز رنگیه که پوشیدی .       ...
12 دی 1391

پارمین شیر خشک نمیخوره

دختر زبلم شیر خشک نمیخوره که نمیخوره و چهارشنبه بالاخره بعد از این همه مدت رفتم دکتر زنان مثلا باید 40 روز بعد میرفتم که تازه تونستم برم  . برای 3 ساعت و نیم گذاشتمت پیش مامان جون و بابا جون وبا خیال راحت رفتم البته را به را میزنگیدم و جویای  حالت میشدم و تو هم دختر ماهی بودی و نزدیک 3 ساعتشو خوابیدی و مامان جون گفت  بیدارم که شدی با اینکه گرسنه بودی شیر خشکتو نخوردی و من که اومدم یه دلی از عزا در آوردی . بابا رضا موفق شد چون اصلا دوست نداشت شیر خشک بخوری منم میخواستم وقتایی که میرم بیرون با خیال راحت برم و  از شیر دوشیدن خلاص بشم ولی انگار نشد . الانم ساعت  2 نصفه شبه و بابا رضا خوابیده و تو هم توی بقلم نشستی...
9 دی 1391

نشستن بدون کمک (5 ماه و 5 روزگی )

چهارشنبه صبح رفتیم خونه مامان جون و بابا جون چون بابا رضا رفت سمنان پیش خونوادش و بابایی عمل داشت رفت تا پیششون باشه . ظهر دو تایی روی تخت مامان جون اینا  با همدیگه یه  خواب حسابی کردیم (نمیدونم چرا میریم اونجا خیلی خوب میخوابی ) وقتی بیدار شدیم دایی و زندایی اومده بودن اونجا .تو هم که وقتی حسابی خوابیده باشی بیدار میشی همرو با تعجب نگاه میکنی انگار اولین باره میبینیمون . منم انگشت اشارمو دادم دستت و کمکت کردم نشستی بعد دستاترو ول کردم و با کمال تعجب 10 ثانیه ای نشستی و دایی سریع ازت عکس گرفت و بعد به پهلو ولو شدی و از تشویقای ما کلی تعجب کرده بودی .آفرین دختر گلم .   قربون اون نشستنت برم عزیزم ...
8 دی 1391

چکاب 5 ماهگی و اولین شیرخشک

دیروز صبح یعنی 3 دی رفتیم دکتر . خداروشکر قد و وزنت خوب بود و دکتر راضی بود .قد : 66  وزن : 6800 . دکتر گفت غذاتو شروع نکنم و 1 ماه دیگه صبر کنم . منم از بد خوابیدن های شبت گله کردم و گفتم دیگه توان ندارم از ساعت 10 تا 3 صبح نیم ساعت 1 بار شیر بدم دکترتم گفت شبا بهت شیر خشک بدم تا سیرتر بشی و دیرتر بیدار بشی ولی دیشب که بهت دادم اصلا هیچ فرقی نکردو همون آش و همون کاسه . دیشب هم که برای شام مهمون داشتیم و عمه الهامتم از سمنان اومده بود منو کلی سورپرایز کرد با اودنش.چون به بابا رضا گفته بود ومن خبر نداشتم . خداروشکر مهمون داشتیم و خونمون جمع و جور بود .امان از این کارای بابات . دیشبم ساعت 3 خوابیدی صبح چون مهمون داشتم مجبور شدم زود...
5 دی 1391

5 ماهگی پر

نفسم امروز 5 ماهت پر شد و وارد 6 ماهگی شدی . باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت .الان که به گذشته نگاه میکنم دوست دارم به گذشته بر گردم چون احساس میکنم از نوزادیت لذت زیادی نبردم الان که فکر میکنم میبینم که چقدر از نظر روحی ضعیف شده بودم از 24 ساعت 20 ساعت گریه میکردم و 4 ساعت بقیشم تو خودم بودم منو ببخش عشقم به خاطر همین دوست دارم برگردم به عقب و برای خودم و خودت و بابا رضا جبران کنم  و به خاطر یه سری حرف های آدمهای حسود و نفهم که دورو ورم هستند زندگی رو برای خودم تلخ کرده بودم خدارو شکر که زود به خودم اومدم .(البته اینم بگم که تو هم به خاطر کولیکت یه کله گریه میکردی و شب تا صبح بیدار بودی  من و بابا رضا دست تنها بودیم )  از این...
2 دی 1391

شب یلدا

دیشب اولین شب یلدات بود عزیزم امسال شب یلدای متفاوتی بود برای من وبابا پارسال هم توی شکمم بودی و من ویار بدی داشتم و هیجی نمیتونستم بخورم به جاش امسال جبران کردم و خودمو خفه کردم . تو هم که مثل یه تکه بلور توی جمع میدرخشی و همه دور و ورت میچرخن . خاله ندااینا هم از سمنان اومده بودن و تو با دیدن نگین که برات شکلک در می آورد کلی ذوق میکردی و دست و پا میزدی . شب هم مامان جون نذاشت بر گردیم خونه و  ساعت 1:30 از خستگی بیهوش شده بودی و با اینکه گهوارت نبود اصلا اذیت نکردی تخت تا صبح خوابیدی یعنی 2 بار توی خواب فقط می می خوردی.قربونت برم که روز به روز نمکدونتر و خوردنی تر میشی . عکس در ادامه مطلب : مامان جون برای هممون فال گرفت...
2 دی 1391

اولین دستبند

دوشنبه شب برای اولین بار 3 ساعت تنهات گذاشتم . مامان جون و باباجون اومدن اینجا نگهت داشتن و من و بابا رضا هم رفتیم پاساژ آزادی و برات یه دستبند پلاک گرفتیم قربونت برم چون دادیم اسم وتاریخ تولدت رو روش بزنه طول کشید . بماند که توی راه داشتم میرفتم دل تو دلم نبود دارم ازت دور میشم . سرم درد گرفته بود حالت تهوع بهم دست داده بود خیلی شدید بهت وابسته شدم فرشته کوچولوی من اصلا فکر نمیکردم دوریت اینقدر برام سخت باشه . تو هم سنگ تموم گذاشته بودی ساعت 6 که من وبابا رفتیم ساعت 7 خوابیدی و تا 9 که برگشتیم سریع اومدم بالاسرت هنوز خواب بودی صدات کردم و سریع بیدار شدی و خودتو کش و قوس میدادی و بهم میخندیدی فدای اون لثه هات بشم نفسم .بابا رضا دستبندت رو د...
29 آذر 1391

کسی که در را به رویم باز میکند....

ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.  ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ. ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.  ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﻋﻠﺖ ...
28 آذر 1391